وي در زمان تحصيل در دوره متوسطه نيز، جزء شاگردان ممتاز و برجسته بود. پس از گذراندن پايه پنجم طبيعي در دبيرستان سعدي سابق شهر تكاب، براي اخذ ديپلم به شهر كرمانشاه عزيمت نمود. سرانجام در سال 1356 با قبولي در پايه ششم طبيعي در دبيرستان 25 شهريور سابق كرمانشاه موفق به اخذ ديپلم طبيعي گرديد. سپس به لحاظ علاقهاي كه به ميهن داشت و نيز حب وطن را نشأت گرفته از ايمان ميدانست، لذا در تاريخ یکم مهر ماه 1356 وارد دانشگاه افسري ارتش در تهران شد و دوران شبانهروزي دانشگاه را با موفقيت طي نمود. اما قبل از فارغالتحصيلي در همان اوايل پيروزي انقلاب شكوهمند اسلامي، پدر ايشان كه به سپاه پاسداران انقلاب اسلامي پيوسته بود و در درگيري با گروهكهاي ضدانقلاب منطقه در روستاهاي تابع شهرستان تكاب (جنوب شرقي استان آذربايجان غربي) در تاريخ ششم تیر ماه 1359 به شهادت رسيدند. ايشان پس از مرخصي جهت شركت در مراسم شهادت پدر از تاريخ 10 تیر 1359 الي 31 شهریور 59 از طرف دانشگاه افسري به سپاه ناحيه كردستان مأمور گرديد و به عنوان مسئول سپاه و پيشمرگان مسلمان كرد پايگاه موجش و رابط بين ارتش و سپاه در محور عملياتي قزوه ـ سنندج شجاعانه خدمت نمود و در مورخه یکم مهر ماه 59 يعني دومين روز آغاز جنگ تحميلي، در حالي كه از چندين روز قبل دانشجويان جهت برگزاري جشن فارغالتحصيلي و اخذ سردوشي به دانشگاه افسري نزاجا دعوت شده بودند، ايشان به همراه 270 تن از دانشجويان به فرماندهي سرهنگ نامجو (فرمانده دانشگاه افسري نزاجا) داوطلبانه جهت مقابله با دشمن بعثي با هواپيماي c-130 سريعاً به فرودگاه اهواز منتقل شده و سپس در مناطق آبادان و خرمشهر به نبرد عليه كفار بعثي پرداخت. در اين زمان به عنوان رابط ميان سرهنگ نامجو و شهيد جهانآرا (فرمانده سپاه خرمشهر) به مبارزه ادامه داد و در تاريخ 15 مهر ماه 1359بر اثر مجروحيت شديد از ناحيه دست چپ و پاي راست به بيمارستان طالقاني آبادان جهت معالجه اعزام گرديد. تا اينكه به خاطر شدت درگيري و كمبود نيرو و سوءاستفاده افراد خائن و فرصتطلب از ناهماهنگيها و نابسامان,يهاي اوايل جنگ، در بيمارستان طاقت نياورده و قبل از بهبودي كامل، دور از چشم پزشكان و پرستاران به صورت پنهاني مجدداً عازم خط مقدم جبهه خرمشهر شد. سرانجام در تاريخ 23 مهر ماه همان سال در جريان سقوط قسمت غربي خرمشهر، در حالي كه عده زيادي از همرزمان ايشان به شرف شهادت نايل آمدند، در درگيري خانهبهخانه هنگامي كه عراقيها پل خرمشهر را تخريب نمودند؛ پس از مقاومت زياد مجدداً از ناحيه پرده ديافراگم قلب، پاي راست، كمر و هردو دست به شدت مجروح شده و توانايي جنگيدن از وي سلب گرديد و در حاليكه بيهوش بر زمين افتاده بود، به اسارت ارتش عراق درآمد. پس از مدتي شكنجه، وي را به اردوگاه "رماديه" منتقل نمودند. در همان ايام و با توجه به اوضاع و احوال و قرائن، دوستان همرزمش ظن قريب به يقين شهادت وي برده بودند. عليهذا طبق فرمان همگاني شماره 234 ارتش، پوستر شهادت ايشان از سوي دانشگاه افسري نزاجا چاپ و منتشر شده و مراسم شهادت هفت و چهلم، در زادگاهش برگزار گرديد .
در دوران اسارت در كنار بزرگواراني همچون سرور احرار و آزادگان شهيد حجتالاسلام ابوترابي بودند و به گواهي شهيد ابوترابي، ايشان به خاطر عدم همكاري با استخبارات بعث و تحريك نمودن ساير اسرا به مقابله با نيروهاي بعثي، بارها مورد شكنجه و آزار و اذيت قرارگرفتند آنچنان كه با صداي تلاوت قرآن، اذان و مداحي در رساي امامحسين(ع) و يارانش، عراقيها را به ستوه آورده بود. به همين علت براي جبران اين سرسختيها، وي را بدون معالجه در سياهچالها و شكنجهگاههاي قرون وسطايي و در زندانهاي مخفي رژيم بعث عراق شكنجه ميكردند. حتي يكبار به بهانه مداواي مجروحيت به قصد قطعكردن پا، ايشان را به بيمارستان الرشيد بغداد اعزام كردند. اما عليرغم فشار شديد و تهديد پزشكان عراقي مبني بر اينكه اگر پاي راست شما قطع نگردد، امكان سرايت عفونت آن به ساير اعضاي بدن ميباشد؛ ايشان پاي مجروح خويش را سند جنايات بعثيها خواند و اجازه قطعكردن آن را نداد .
سرانجام بنا به تشخيص سازمان صليب سرخ جهاني طبق كنوانسيون سوم ژنو، به علت شدت جراحات وارده به عنوان مجروح جنگي صعبالعلاج جهت مداوا، پس از تحمل 244روز اسارت به همراه 24 نفر از اسراي معلول ايراني با اسراي عراقي در ايران مبادله و با دومين كاروان آزادگان در تاريخ 26 خرداد سال 1360 وارد فرودگاه مهرآباد تهران شدند و پس از آن به سخنرانيهاي مختلف پيرامون افشاگري جنايات صدام كافر در عراق با اسراي ايراني و ملت ستمديده عراق، در ارتش، سپاه، دانشگاه افسري و مساجد جنوب و شرق تهران پرداخت و تا تاريخ 20 شهریور 1360 به اداره دوم سماجا (دايره ضدجاسوسي و امور اسراي عراقي) مأمور گرديد. سپس از این تاریخ تا 31 شهریور همان سال در بيمارستان تهران تحت عمل جراحي و مداوا قرارگرفت و به مدت 6 ماه تا تاريخ 10 اسفند ماه سال 60 به ايشان استراحت پزشكي داده شد. اما تقريباً تمام اين مدت را از تاريخ 5 آبان ماه 60 تا 22 فروردین 61 داوطلبانه مسئول بسيج مستضعفين و قائممقام سپاه تكاب بود و در دايره مواد مخدر سپاه كردستان نيز فعاليت مينمود .
پس از پايان استراحت پزشكي، خود را به واحد مربوطه در دانشگاه افسري معرفي نمود؛ اما بنا به درخوست كتبي نماينده مردم شهرهاي مياندوآب و تكاب در مجلس شوراي اسلامي (حجتالاسلام محمدعلي خسروي) و فرمانده سپاه تكاب (برادر نيكآيين) از فرمانده دانشگاه افسري (سرهنگ نامجو) مبني بر نياز مبرم به وجود ايشان با توجه به كمبود نيروي انساني فعال، متعهد و انقلابي در منطقه و نيز به علت فعاليتهاي زياد و خوشنام بودن و همچنين تسلط بر زبان تركي و كردي، مجدداً از 22 فروردین 1361 تا 22 مهر ماه همان سال مأموريت ايشان تمديد گرديد اما به علت حساسيت منطقه سردشت و محاصره آن از هر طرف توسط ضدانقلاب ايشان را از یکم تیر ماه 1361 به عنوان قائممقام و فرمانده سپاه سردشت (برادر احمديمقدم) انتصاب نمودند و پس از هماهنگي فرمانده سپاه ناحيه كردستان (برادر ناصر كاظمي) با دانشگاه افسري و فرمانده(سابق) نيروي زميني ارتش جمهوری اسلامی ایران(سپهبد شهید, صياد شيرازي) تا تاريخ 14 فروردین سال 62 با تمديد مأموريت ايشان در سپاه موافقت گرديد .
وی تا 10 اردیبهشت 62 در سمت معاونت افسر عمليات قرارگاه حمزه سيدالشهداء (ع) در اروميه و منطقه 11 سپاه و از آن تاريخ تا پنجم مرداد ماه همان سال مسئول بازرسي و دايره سياسي قرارگاه حمزه سيدالشهداء و سپس تا تاريخ 28 شهریور 1362 به عنوان سرپرست عقيدتي سياسي لشكر 23 نيروهاي مخصوص (نوهد) مشغول به خدمت بود. سپس با هماهنگيهاي مسئولین تا تاريخ 25 آذر 62 به عنوان مسئول سازماندهي بسيج عشايري قرارگاه حمزه سيدالشهداء انجام وظيفه نمود كه در طول اين مدت، سهبار شديداً مجروح گرديد و از آن تاريخ تا 5 خرداد 63 به تيپ 1 لشكر 23 نوهد مأمور شد. سپس تا تاريخ 29اردیبهشت 63 به فرماندهي گردان ضربت عملياتي جندالله بانه منصوب شد. از یکم فروردین ماه سال 1364 تا 15 مهر همان سال بنا به امر سپهبد شهید صياد شيرازي فرماده(سابق) نیروی زمینی ارتش جمهوری اسلامی ایران به قرارگاه كربلا و خاتمالانبياء مأمور گرديد و به عنوان معاون فرمانده تيپ شهادت منصوب گرديد و در اين مدت در عملياتهاي ظفر 1و2و3 و كربلاي 1و2و3 شركت نمود.
پس از آن تا 31 فروردین 65 در دايره عمليات نزاجا مستقر در لويزان به مأموريت خويش ادامه داد و از اردیبهشت همان سال به طور كلي از نیروی زمینی به ستاد مشترک ارتش منتقل گرديد و تا 22 بهمن ماه 1365 به عنوان معاون حفاظت اطلاعات ناحيه ژاندارمري كردستان مشغول به خدمت گرديد. و از آن تاريخ تا دوم خرداد 67در سمت مشاور نظامي و معاون هماهنگكننده عقيدتي سياسي ناحيه ژاندارمري كردستان منتصب گرديد.
در بحرانيترين ايام درگيري و حساسترين لحظات جنگ ايران و عراق در منطقه كردستان برابر دستور فرمانده(سابق) لشكر 28 كردستان (سرتيپ2 احمد دادبين) ايشان به فرماندهي يكي از گردانهاي تكاور منصوب شدند و در يكي از عملياتها همراه چهارتن از نيروهاي تحت امر خويش در تاريخهاي 30 تیر ماه و یکم مرداد 1367 در ارتفاعات استراتژيك «مارو »كه در حال سقوط از سوي مزدوران ارتش عراق بوده، از دست نيروهاي تككننده خارج و ضمن تثبيت كامل مواضع خودي و نگهداري سرزمين تحت تصرف اقدام به انهدام تعداد 6 دستگاه از تانكهاي دشمن و از بين بردن عده زيادي از نفرات پياده دشمن نمودند كه در اجراي عمليات موفق به دستگيري و اسارت دو نفر نظامي ارتش بعث كه مسلح به موشكانداز آر.پي.جي7 بودهاند مينمايد .اودر پايان اين عمليات صفحه زرين ديگري از كارنامه خود را خالصانه ميآرايد. به گونهاي كه تهور و جسارت وي تا مدتي زبانزد كليه نیروهای لشكر مزبور بوده است و از تاريخ 13آذر 69 به مدت شش ماه به عنوان مشاور دادستان نظامي به سازمان قضايي نيروهاي مسلح كردستان مأمور گرديد و پس از اتمام مأموريت در سمتهاي معاونت تبليغات و نيز معاونت هماهنگكننده ناحيه انتظامي كردستان، سالها به مردم كردستان خدمت نمودند و سپس بنا به درخواست فرمانده وقت نيروي زميني ارتش جمهوري اسلامي ايران در تاريخ 22مرداد 74 با مأموريت ايشان از نیروی انتظامی به نیروی زمینی ارتش موافقت به عمل آمده و از 5 اردیبهشت 75 به عنوان مشاور اجرايي فرماند ه نیروی زمینی ارتش به فعاليت خويش ادامه دادند و در مورخه 4 تیر ماه 75به عنوان نماينده معاونت تعاون این نیرو در امور اقتصادي در مناطق تحت پوشش قرارگاه شمال غرب منصوب گرديد و سرانجام در تاريخ 24 شهریور 1375 پس از اتمام مدت مأموريت به ناجا بازگشت و مجدداً در سمت معاونت هماهنگكننده عقيدتي سياسي ناحيه انتظامي كردستان، بار ديگر به كردستان بازگشت و پس از چندين سال خدمت صادقانه و شجاعانه در لباس مقدس سربازي در راه اسلام، بنا به درخواست استاندار وقت كردستان در تاريخ 15 آذر 78 به طور كلي از نيروي انتظامي جمهوري اسلامي ايران به وزارت كشور و سپس به استانداري كردستان منتقل گرديد .
آنچه كه ايشان در سالهاي پس از جنگ همواره با آن دست به گريبان بودند، آسيبهاي چشمي ناشي از دوران اسارت و جنگ بود. تا اين كه سرانجام به علت جراحات شديد مغزي، طي دو مرحله در بيمارستان توحيد شهر سنندج، تحت درمان و مراقبت پزشكان قرار گرفتند؛ اما به دليل عدم بهبودي و بنا به تشخيص پزشكان، ايشان را به صورت اورژانسي به وسيله هواپيماي ارتش در تاريخ 7 خرداد 79 به بيمارستان خانواده ارتش در تهران منتقل نموده، بستري و تحت درمان قرار گرفتند. اما متأسفانه عليرغم تلاش پزشكان و مراقبتهاي ويژه، بهبودي حاصل نشد و در تاريخ 15 خرداد همان سال به بيمارستان دكتر شريعتي تهران انتقال يافت كه در نهايت اين رزمنده خستگيناپذير در مورخه در مورخه 17 خرداد 1379 نداي حق را لبيك گفت و به ديدار پدر و ديگر همرزمان شهيدش شتافت و بنا به وصيتش قلب و كليههاي آن بزرگمرد به 3 نفر از نيازمندان كه سالها از درد بيماري رنج ميكشيدند، اهداء گرديد و پيكر مطهرش پس از اجراي مراسم تشييع در دانشگاه افسري امام علي (ع) و شهر بيجار پس از سالها دوري، سرانجام در زادگاهش و در میان سيل خروشان همرزمان، اقوام و مردم شهيدپرور تشييع و در كنار مزار پدر شهيدش به خاك سپرده شد .
از اين شهيد سرافراز 2 فرزند پسر و 2 فرزند دختر به يادگار مانده است. لازم به تذكر است كه ويژگيها و امتيازات برجستهاي كه ايشان را از ديگر اشخاص متمايز ميساخت، به قرار زير است :
فرزند شهيد بودن، شهادت، جانباز بودن، آزاده بودن و ايثارگري پس از حيات، قاري قرآن، مداح اهلبيت عصمت و طهارت (ع)، ناطق و سخنور بسيار توانا هم به زبان تركي و فارسي و هم به زبان كردي .
کتابخانه عمومی شهدای رفیع...
ما را در سایت کتابخانه عمومی شهدای رفیع دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 10 تاريخ: جمعه 2 ارديبهشت 1401 ساعت: 12:49